X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1388
سفرنامه جنوب قسمت ۶

بسم الله الرحمان الرحیم

با این حساب پیش بره می ترسم آخرش شهید شیم !گفتم که اگه می خواهید اوردوز معنوی نشوید از قسمت های اول شروع کنید! 


خوب دیگه همیشه شعبون یک دفعه هم رمضون! همه قسمتها پای قسمت قبل!می دونم  دیگه جو خیلی معنوی شد!

داشتم می گفتم ، سوار اتوبوس که شده بودیم دیگه حتی قضیه کیکسا خنده دار نبود ،دل کندن خیلی سخته ...بابا انصافا عجب طلائیه

تو جبهه ها به تدارکات می گفتند ندارکات ! چون معمولا چیزی در بساط نبوده ، البته دوره این حرفها گذشته...اینا دیگه خودشون حقوق دلاری می گیرند یه پذیرایی سفر که براشون چیزی نیست!!!!من خودم اطلاع دارم ....پول نفت مملکت ...!!!! 

مسئول تدارکات ما که دیده بود بازار ساندیس هاش کساد شده هیچ کس حس آواز خونی و حتی ذکر صلوات(که بگویمم به اسم دین و صلوات همه خیرش به خودش می رسید!!!! ) دیگه نمی گیرد یک چیز جدید رو کرد ...دمش گرم!!

بعله... ،آقای علیدادی توی اتوبوس ما بودند، کلی از ما صلوات گرفت تا ایشون رو صدا کرد که عقب اتوبوس بیایند ...ایشان هم نامردی نکرد و شرط گذاشت که اول 1 ساعت استراحت کنید بعد !!هرچه ما اصرار که به پیر پیغمبر خوابمان نمی آید قبول نکرد که نکرد ...ما هم با اینکه اصلا اصلا خوابمان نمی آمد!! چون اصرار شد 1ساعت و ربع بعد با سر و صدای بغلی بلند شدیم ....

                                                 ----------------

داشتیم میرفتیم خرمشهر ، مرد بیرون را نگاه می کرد ...سکوت سکوت ...جای همه حرف هایی که باید می شنیدیم سکوت می کرد و گفتنی ها رابا زبان بی زبانی اش می گفت .هوایم بدجوری بارانی بود

گفت سوالهایی می پرسم فکر کنید، خودش انگار طاقت نداشت بگوید تاب سکوت هم نمی آورد...

پرسید امام سجاد گویا تا آخر عمر هرروز بر مصیبت پدرشان گریه می کردند چرا؟

پرسید امام زمان هم در زیارت ناحیه مقدسه می فرمایند من هرروز بر مصیبت امام حسین گریه می کنم و اگر اشکم تمام شود خون گریه می کنم چرا؟

پرسید امام معصومی می فرمایند تمام خیر را در این دیدم،قطع امید آنچه در دست مردم است.

گفت خودش هم همیشه به اینها فکر می کند که تمام خیر چیست و....

بعد هم برایمان از راز شهادت رفیقش گفت ، از اینکه اتفاقی !جامانده ،اینجا عادت کردیم به حسرت ها و خاطرات مردانی که قبولشان داریم .....آنهایی که بودند یادشان هست ...8000بار خوانده بودش....

رسیدیم به دژ، امشب را اینجا هستیم . نمازخانه ای که به ما دادند با احتساب افرادی که قرار است بیایند انگار نفری یک قبر برای خواب داریم !

یک نکته را هنگام مسواک زدن فهمیدم ،خمیردندانها اینجا با طعم نمک نعناع است!-آب شور هم برای مسواک زدن مزه ای دارد-

امروز کوه کندیم ،برنامه خیلی فشرده بوده! مسئول تدارکات هم یک سورپریز دارد امشب به جای ساندیس شیرکاکائو می دهند.البته در عوض یک سخنرانی حسابی بدوید برنامه شروع شده ها ...

بعد هم که دربه در آقای یکتا شدیم

آقای یکتا هم که دربه در ترمان کرد ....دستت درست حاجی!

فردا عازم فاو و شلمچه ایم.