X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1388
سفر نامه جنوب هفت!

بسم ا... 

 

دیروز حاج حسین کلی برامون حرف زد صدای گریه ها و ژست معنویمان نوید شبی مملو از مناجات و معنویت می داد که البته محقق هم نشد! یعنی بنده که به واقع نخوابیدم بلکه مردم ! الحق و الانصاف چه مردنی هم نکیر و منکر داشت که یک وقت از محدوده قبرنه!رخت خوابت تجاوز نکنی تا مهمانان جدید جا شوند! هم بعث و نشور!آن هم حدود ۳ اتفاق افتاد! 

صدایی از بیرون آمد  به سرم زد جماعت برای عبادت چه جای بکری را (محوطه بیرون خابگاه)برگزیدند-این هم پشیمانی و غبطه مرگ-کمی گذشت و صدا بیشتر و بیشتر شد  این جماعت مومن مفرح! با خنده های مستانه شان !!اآمدند و در را کوبیدند. خنده شان از همین حرف های لغو(که پناه بر خدا!از کل اردوهای راهیان دور است)نبودها.. حتما از سر عبادت بهشان دست داده بود (این هم رجای مومن !) 

-از حق نگذریم خلاصه کار که خواستم دوباره بخوابم بچه ها را می دیدم که با سجاده از کنارم می گذشتند بنده های خدا خواسته بودند ریا نشود تاریکی را بهانه کرده بودند و من را در حد همان مرده هم فرض نکرند و با بی محلی روانی مصلی شان شدند! تقبل ا... خواهر دیدی اینجا هم لو ندادمت!- 

 

خلاصه صبح بلند شدیم برویم اروند کنار و فاو  

از خرمشهر راهی آبادان شدیم  به همت یک رابط -از نوع بی سیم!- مطلع شدیم تا رسیدن به حاشیه اروند در آبادان از صبحانه خبری نیست   

رسیدیم و یک صبحانه دور همی هم خوردیم نه دور خودمان تنها ...ما بودیم و تعدادی از فروشنده ها و جوانان محل!!! در مقابل انظار عمومی نشستیم و صبحانه خوردیم  

البته یک وقت فکر نکنید بد بودها !اینها همه برنامه ریزی شده بود برای نزدیک شدن مردم با بسیج. 

البته فوائد دیگری هم داشت . یادم هست در کتاب فارسی دبیرستانمان خاطره از انیشتین بود که یک بار در شهر خودش جامه ای ژنده پوشیده بود از او علت را پرسیدند گفت عیبی ندارد اینجا که همه مرا می شناسند بار دیگر در شهر دیگری همان را پوشیده بود پرسیدند چرا؟گفت اینجا که کسی مرا نمی شناسد 

 

بر همین اساس کارهای جالبی انجام دادیم! صعود به ارتفاعات میانی پایه بلندی که در محل بود آن هم در مقابل انظار عمومی!دست مریزاد به این همه دلاوری این بسیجیان ! این حرکت صعود بانوان به اورست را هم در اذهان می آورد ....کسی هم که ما را نمی شناخت .نمی دانم شاید هم همه می دانستند ما زائر نوریم ! 

 

سرتان را درد نیاورم راهی اروند کنار شدیم  

یک مقداری هم پیاده روی داشت . متاسفانه ! یعنی برای بعضی مثل من که intrestزیادی در استفاده از بیانات زوار نداشتم! بیانات ارزشمند برخی دوستان در آستانه ورود به منطقه عملیاتی والفجر8 در کنار نهر های ورودی به اروند که در هر کدام یک لشکر آماده در قایق و پیاده آخرین خداحافظی ها و گپ های آسمانی شان را انجام دادند 

 

-نه بابا مانتو من از این لحاظ بهتر است یعنی خودم گفتم این را بخرم که ....  

- بهش گفتی ؟چی گفت ؟ چرا ؟اووووه 

-بلوتوث ت رو روشن کن! 

- آره مگه تو هم بودی ! واقعا... 

 ..

 ..

 ..

می ترسم زیادی بهره مند شوید بقیه بماند .... 

 

درود و سلام خدا بر آن بزرگ دانشمند مخترع MP3!-جعبه مستطیل شکل شیطان برای اشاعه نت هایش!! - که امثال بنده را از شنیدن چنین افاضاتی بی نیاز کرد! ( بگویم--->با استحاله انجام شده توسط سایت هایی مثل www. aviny .com وضع فرق کرده )  

 

رفتیم کنارش 

ایستادیم و نگاهش کردیم    وحشی و بی مهری که عده ای از یارانت را در فروبردی و عده ای را در آن سو تنها و غریب سپردی ، 

یا عاشق بوده ای و تمام این سال ها رهایشان نکردی ؟گروهی را در دامانت پنهان کردی و گروهی را رها نمی کنی و هرروز که رد می شوی به ایشان سر می زنی ... 

این جزر ها ومد ها ناآرامی چیست ؟ تو دیگر چنین یارانی را به خود نخواهی دید تلاش بیهوده چرا؟  

اینجا مرزی است پر تمنا ، بیا و اشک های ما را در خود ریز و ببر به آن سرا...شنیده ام که به فرات می روی ...این نگاه های آرزومند را با خود بردار و برو ...این دلهای آشوب هم درد تو را دارند بیا و دلمان را به گواه نزد امیرمان حسین(ع)ببر... 

 

نتیجه نمی دهد این حرف ها،این رود مسافران بهشتی به خود دیده است...اورا چه به ماهی های مسمومی مثل ما... 

 

بیایید چیزی به اذان نمانده ....بجز درد دل های یک جامانده... 

بغض می کنید؟بکنید  

اینجا ستاره هایی به خود دیده که آب و رنگ جایی که از آن آمده ای پیششان هیچ است  

گریه می کنی ؟ هنوز طاقت شنیدن آمدن با هم و برگشتن بدون رفیقت را نداری؟ 

اینجا ماهی قرمز های عاشقی با هم می آمدند و بجز چندتایی همه گم می شدند.... 

هنوز طاقت نداری بشنوی اینجا جای تو نیست؟ 

 

پس بیا با هم برگردیم اینها که اینجا بودند منیت را لابلای همان مرداب ها دفن کردند  این حرف ها مال شب عملیات ها و استغفار های آنهاست  

گویا هنوز من و مایی برایمان مانده ... 

  

 

برویم برویم و دوباره کیک و ساندیس مان را بخوریم شاید فشارمان سر جایش برگردد آخر یکی برایمان فرش قرمز پهن نکرده بود! 

--------------------- 

 این سناریو به تیتراژ نمی سد!

سناریوی کیکسا را که یادتان هست حالا واقعا برای پایین آوردن آمپر بچه ها بود یا بر طرف کردن گرسنگی که تا مدت مدیدی -احتمالا 600دقیقه نه!!!60 دقیقه دیگر طول می کشد- 

 در یک اقدام سورپریزانه علاوه بر کیک و ساندیس بستنی هم داده شد! 

گوشت شود به تنتان ...تنمان ...عیبی ندارد همیشه شعبون این بارهم -نه رمضون چیه آدم گشنه می مونه- شعبون!!! 

حالا هم می دانم سیر نشدید می رویم دژ(خوابگاه)اونجا کباب داریم ! کباب..