X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1388
سفرنامه جنوب قسمت چهارم

بسم الله  

قسمت های قبلی در پست های قبلی  

 

روز اول

دوکوهه ، فتح المبین، میشداغ

همه را رفتیم .مسیر طولانی بود. اتوبوس ها هم خالی از حرف نبود . یعنی  خوش به حال آنهایی که مردند و صدای سرود دسته جمعی این زوار نور را نشنیدند.....یاور تخریب چی من با من و همراه منی ...

                                                                    امشب در سر شوری دارم .....

راوی های جوانی هم همین جا به ما اضافه شدند.

هدیه فرهنگی!این را یادم رفت .الحق و الانصاف فکر خیلی خوبی بود. یک کیف خاکی کوچک حاوی مهر و نقشه و چفیه و یک کتاب(از همان سری کتابهایی که معرف حضور همه هست خدا به اهلش هبه نماید!!)

راستی گرسنه و تشنه که هستید؟بله؟ نیستید هم عیبی ندارد. کیکسا کار خود را می کند نمی خورید بگذارید توی این کیف برای بعدا ...نه،نه، بعدا که دوباره می دهیم!

 قایم کنید برای سوغاتی خواهر زاده ای ،برادر زاده ای کسی ، چه قدر سوال می کنید بدوید...سریع تر ...سریع تر برنامه امروز خیلی فشرده است !!!!....

صدای بیسیم را پخش کرده اند تا فضاسازی شود....موقعیت های مختلف را داریم یکی یکی رد می کنیم فرصت ایستادن نیست.داخل کیفم تجهیزاتی آوردم منتظر کوچکترین قصوری از مسئولان هستم تا عجالتا گم و گور شوم و مشغول شوم ،فرصت مناسب است ..روی یک تابلو چوبی نوشته شده موقعیت نماز-می بینید عصر ارتباطات به چه سرعتی از تابلوهایی که ما برای برنامه تدفین ساختیم تقلید کردند؟! بی خیال،ما که برای خدا کردیم بخیل که نیستیم ..بسازید!-شل می زنم تا بروم داخل سنگر و..

طبق معمول اینجا هم اشغال است ...

حکمت دیگر نماز شکسته را اینجا کشف کردم برای اینکه این سنگرها زود خالی شود ..جمعیت زیاد است !

البته این عرفا نماز نمی خوانند گویا اعتکافی چیزی است .نمی روند.دیگر باید بروم تا همین الان هم مسئولی از پشت سرم به صحت شنوایی ام شک کرده است!

به گوشم ...بگو...

بزنید یک کم پایین تر ....خوب تر شد....

صدای گلوله تانک و...

ما هم به گوشیم ،صدایتان را می شنویم . ...شما چه ؟ما را هم بازی می دهید؟

می گویند جنگ تمام شده ولی دفاع همچنان ادامه دارد، ما هم می خواهیم سرباز باشیم .همرزم ما می شوید؟

اینجا گلهای فلزی درون خاک فروکرده اند به یاد شما.این خاک ها و سنگ ها از قلب ما نرم ترند؟ به یادتان ، به یاد امامتان خون به دلهامان شده است ....

هنوز به گوشید؟...السلام علیکم یا انصار رسول ا....

نامتان را نمی دانیم ولی می دانم برای  سلام نامی بهتر از این نمی شناختید . انصار رسول  ا...

برایمان دعا کنید ، ما تازه مسافر شده ایم ...

                                                     *************

کوهی پر از پرچم های یا حسین و یا زهرا، یا مهدی

نمی دانم در این سفر نورچه  کرده ام که اول وقت مرا به حضور نپذیرفته،ما را وحتی در لابلای پاکی جماعت هم ...

داخل می شوم اتاقی پر از نماز،نیاز، پر از عطر مریم  ومحرابی برای اتصال این هم قطارهایی که حالا فرشته وار مشغول تسبیح شده اند

و ساعتی بعد انفجار است و هیاهو ، گرمای آتش است و غرش گلوله....

کسی می گوید ما را که یارای تاب صدای این ها نیست را چه به دوزخ تو،

به سرعت به صدا عادت می کنم ،خیلی فکرنمی کنم به آنهایی که اینجا بودند و با همین ها پرواز کردند، ...نمی شنوم.  در فکر کربلایی هستم که روحانی می گوید ،قرعه کشی که حتی نام ما در آن راه ندارد...

 آنها هم فکر کربلایشان بودند گمان نمی کنم شنیده باشند..

می خواهیم برویم، عزاداریم ....عزاداریم که کربلایی نشده باز می گردیم . اینها یاران کربلا شدند بی آنکه کربلا بروند.عزاداریم از ترس مبادا ما را در زمره ایشان نپذیرند؛پس بر سر وسینه خود می زنیم

و می رویم ...