دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1388
بسم ا...

سفرنامه ای به جنوب 

 قسمت اول

 

ساعتش را درست یادم نیست ،4ونیم بود یا پنج" حرکت از در رشت " احتمالا به دلیل همین فراموش کاری هم از اتوبوس جاماندیم! شانس آوردم دوستم پرسید که دقیقا چه ساعتی راهی نورید وگرنه با قلبی آرام و مطمئن فکر می کردم 5 هم دانشگاه باشم خوب است.

البته انصافا کلی هم تلاش کردم از زوایای زیادی بهشان برسم ....حافظ، جمهوری آخر سر هم دست به دامان ولی عصر شدم(خیابان ولیعصر منظور است). ولی نشد؛ البته بد هم نبود برای مرفهین بی دردی مثل ما اتوبوس ریالی های ونک راه آهن هم تجربه بدیعی بود.

رسیدم وقیافه های بدیع تری هم زیارت کردم .تقریبا نصف بچه ها را نمی شناختم :هشتاد و هفتی های به اصطلاح 0 کیلومتر-اگر فرصت شد بعدا مشروحا می گویم که این غریبگی چند ساعتی بیشتر طول نکشید!-

ایستگاه شلوغ بود.البته ایستگاه تنها جایی بود که راهی نور بودنمان برای نوربالا زدن و پز معنوی دادن کافی نبود؛ آنجا زائر های دیگری هم بودند، زائران مطلع نور، خراسان. السلام علیک یا غریب الغربا یا امام الضعفا...

تاخیر چند دقیقه ای قطار بهانه خوبی برای شناختن این هم قطارهای 0 کیلومترمان،انتظار برای تیکه های معمول بچه ها ، ولی خبری نبود انگار از همین اول همه گارد خودسازی و مدارا و این حرف ها گرفته اند.

باید سوار قطار می شدیم.قطاراتوبوسی! آدم یاد فیلم های هندی و قطارهای با ظرفیت نامتناهی آنجا می افتد که خواهروبرادرانه همه چند طبقه راهی می شوند! البته همان چند ثانیه اول ورود به سکو مشکل حل شد. صندلی های تر و تمیز و سه هم صندلی! که بی هیچ تلاش و انتخابی خود به خود پیدا شدند